تبليغاتX
هورمزد

تو قسمتهای قبلی گفتیم که : اگه دوست داشتید بدونید چی گفتیم مراجعه کنید به بخشهای قبل لطفاً..13

*************************

*-پیدا کردنِ عواملِ مخرب و پذیرش اینکه آلودگی های بسیاری در وجودِ من با هر نام و شکلی جای گرفتن و پخش و پلا شدن و نقشِ یه آشغالِ آزار دهنده رو تودنیای درونِ من بازی می کنن و گاهی لحظه ها و روزهای من رو به کثافت و لجن می کشن نکته ای بسیار قابل توجه و اساسیه چون زمانی یه انسانِ متعهد و منطقی و دانا یه چیز رو از خودش دور می کنه یا از خودش بیرون می اندازه و خونه تکونی می کنه که به روشنی به صدمات و آسیب ها و مشکلاتشون پی برده باشه.

پس الان می تونم بگم که یه جورائی گلاب به روتون ، بلا نسبت شما من خیلی علیل و عاجزم ، آره واقعاً می تونم این اعتراف رو برای خودم لااقل بکنم و با خودم صادق و روراست باشم .

 خوب که نگاه می کنم می بینم که این خیلی هم بد نیست ، یعنی میشه گفت از نظر من اصلاً هم بد نیست جای خود ، بلکه یه دست آورد و کشف بزرگه که میتونه عواید و منفعت زیادی رو نصیب من کنه البته از بعضی جهات و اگه از زاویۀ درست به این قضیه اصولی و مهم نگاه کنم، یعنی بهتره بگم رسیدن به این دیدگاه و بینش مواجه شدن با یک واقعیّت بزرگ و حقیقت انکار ناپذیره که خیلی هم نقش اساسی و محوری و بنیادی ئی رو تو همه ارکان زندگی من در همۀ ابعاد بازی کرده و می کنه.

پس دریافتِ این موضوع که من دارای نقایص و معلولیت های روحی و روانی و اخلاقی و کمبودهای شخصیتی می تونم باشم برای من که می خوام خودم رو خیلی روشن و واضح از نو با دستای خودم بسازم و زندگی جدید و آگاهانه ای رو شروع کنم یه نعمت بزرگ و ارزشمنده البته تا وقتی که این توجیهی برای کوتاهی و حالت حق به جانب و دلسوزی نسبت به خودم در نیاد و به بیچارگی و بیخودی و پوچی و از کارافتادگی خطم نشه.

*-هر انسانی زمانی به دنبال علاج و شفای بیماری های خودش می گرده که امراض خودش رو شناسائی کرده باشه و بدونه و یقین کنه که این ویروسها و میکروبها و عفونت های مربوط به اون دردها اون رو از پا می اندازه و در زندگیش خلل وارد می کنه و یا کلاً وجودش رو از بین می بره و فرصت لذت بردن از زیبائی ها و بهره مندی فرصت های زندگی رو ازش می گیره.

 احساسِ عجزِ واقع بینانه به عنوان یک حقیقتِ فراگیر و مشترک و اجتناب ناپذبر به من کمک میکنه و فرصتی رو در اختیارم میزاره که احساسِ نیازمندی کنم و در ابتدا یک توفیق اجباریه که بدونم باید از همنوعانم کمک بخوام و به اونها نزدیک بشم و رابطه ای دوستانه باهاشون داشته باشم و از تجربیات و دست آوردهای دیگران با کمال فروتنی و با کمک خردمندی خودم بهره مند بشم و یا اگه لازم باشه تجربیات خودم رو در اختیارشون بزارم و یه تعامل خیرخواهانه و احترام آمیز رو تو زندگیم بوجود بیارم ، اصلاً این یک مسئله مهمه که تجربه در طول سالها به من ثابت کرده و اون از این قراره که : من به اون اندازه که در خودم احساس عجز و کمبود میکنم کمک میخوام و با دیگران تماس برقرار میکنم و دست به ابتکارعمل در روابطم می زنم و تا وقتی که نسبت به چیزی احساس توانائی و یا سرآمدی و کمال میکنم و خودم درباره یک موضوع و مسئله یه پا مدعیم هیچ وقت نیازی رو تو خودم نمیبینم که حتّی در موردش فکر کنم چه برسه در موردش تحقیق و تفحص کنم و اون رو قابل بررسی و تجدید نظر بدونم و یا درباره اش از کسی کمک بخوام و یا اصلاً نظر دیگران رو مورد توجه قرار بدم و به اونها گوش بسپارم ، احساس عجز به من کمک می کنه تا وخامت اوضاع را دریابم و رنج و درد و مشکلات رو به درستی احساس کنم و به دنبال همدردانم بگردم و پیداشون کنم و با اونها همراه و همگام بشم تا با کمک و یاری و تلاشی همگانی به راه حل و محصولِ قابل توجه و کارسازی برسیم و در سایه این نتیجه نجات دهنده و زندگی ساز به تفاهم و توافقی جمعی دست پیدا کنیم و یک همزیستی عاشقانه و مقدّس در میان ما بوجود بیاد و بتونیم در کنار سلیقه های متفاوت و دوست داشتنی و جالب هم که هر یک فرصتی برای آموختن و کسبِ تجربه برای دیگری میتونه باشه زندگیِ مصالمت آمیزی در کنار هم داشته باشیم .

*-نقاط مشترک بنیادی و ریشه ای در بین انسانها آشنائی و شناخت و دوستی همه جانبه و دوسویه در بین اونها ایجاد می کنه و یک پیوند ناگسستنی و قلبی رو در اجتماع و جامعه شون رقم می زنه که منجر به نزدیکی و توافق و تفاهمی محکم و همه پسند میشه و باعث میشه تا اونها همدیگر رو بدونِ معیارها و موازین بازدارنده درک کنن و در آرامش و زیبایی و صلح و سازگاری در کنار هم زندگی کنند و از وجودشون لذت ببرن.

 پس دونستن این موضوع که من در بسیاری از جهات در فکر و اندیشه و تصمیم گیری و بکارگیری روش و شیوه برخورد و مواجه شدن با مسائل و وقایع تو زندگی فردی خودم به دلایل گوناگون که ریشه در منابع آگاهی و محیط و شرایط و رشد بینش و سطح دید و زاویه نگاه من در طول زندگی داره به واقع عاجزم ، دروازه ای شد که من در همه جهات و همه جانبه هر چه بیشتر روی فرایند فکری و تصمیم گیری ها تو شرایط مختلف دقیق بشم و خودم رو موردِ ارزیابی و تحلیل و بررسی شهودی قرار بدم .

 تازه اینجا بود که دیدم چه موجودِ پیچیده و عجیب و ناشناخته و گاهی ترسناک و خطرناک و متجاور و جنایتکار و فاسد و اغتشاش گری هستم و البته گاهی هم درست در نقطه مقابل بسیار خوب و نیک و خیرخواه و منصف و بخشنده و مهربان و نجات دهنده و امین و قابل اعتماد و فهمیده و از این جور چیزا به تمام معنا که در هر صحنه و محیط و موقعیتی به تصویر و نقش و چهره ای در میام و شخصیتی کاملاً متفاوت و متناقض و ناهمگون و متضاد رو بنا به مصلحت و منافع و حساب و کتاب ها و معادلاتِ خودخواهانه و خودبینانه از خودم به نمایش میزارم.

از همین اینجا بود که آگاهی به عجز و ناتوانی در مدیریت و سرپرستی بر اجزاء پراکنده شخصیت های قدرتمند چندگانه و کاملاً خودمختار وجود که در زمان های مختلف زمامِ امور زندگی و حالت  ها و شرایط و وضعیت دنیای درونم رو بدون اینکه من از خودم اختیاری داشته باشم و حق انتخاب من مهم باشه به دست می گیرن و در همه موارد بر من حکومت می کنن برام توانائی ها و ارزش های بیشماری رو به همراه آورد و شناخت و آگاهی های نابی رو برای من رقم زد و کم کم ماهیت واقعی من رو پس از سالهای دور درد و غریبی و و رنج تنهایی به من معرفی و من رو با شایستگی ها و نقاط قوت و درخشان وجودم آشنا کرد تا بتونم پایه های سلطنتم رو دور از جون شما پابرجا و قوی و مستحکم کنم و بتونم به رویایویی و مقاومت در مقابلِ نقاطِ ضعف و کمبود های خودم ادامه بدم و قدم به قدم دامنه حکومت خودم رو گسترش بدم تا تمام حجم قلمرو خودم رو به فرمانروایی و کنترلِ توانمندی های خودم داشته باشم.

*-شناخت و آگاهی کافی و درست زمینه ساز هر کار و اقدام و حرکت زیبا و مفید به سوی نتیجه ای ایده آل و حاصلی ارزشمند و دست آوردی شایسته و تجربه ای درخور و برآزنده خواهد بود.

باز هم ادامه دارد اگر خدا بخواد

نوشته شده توسط آراش در هشتم آبان 1388 ساعت 18:40 | لینک ثابت |

 تو قسمتهای قبلی گفتیم که : اگه دوست داشتید بدونید چی گفتیم مراجعه کنید به بخشهای قبل لطفاً...

........................................................................

*-هر آنچه که انسان تو زندگی خودش بکار می گیره تا بتونه زندگی کنه و زندگی می کنه تا فقط بتونه اون چیزها رو بکار بگیره و بدون اون چیزها دچار تنش و کشمکش و مشکل و درگیری با خودش و دیگران میشه و جز انجام اون کارها هیچ چاره ای را در خودش پیدا نمی کنه یعنی اینکه اصلاً نمی تونه که پیدا کنه و در برابر فشار فرامین و دستور اون چیز ها حالا هر چی چون بندگانی اسیر و دست و پا بسته و مطیع باشه همون چیزها حکمران  بلامنازع زندگی اوست. ( همش شد چیز !!! حرف نباشه همینه که هست ، خودت رو گول نزن آراش ، بپذیر ، باتوام بپذیر گفتم . آفرین)

واقعاً بعضی وقتها چه قدر عاجر میشم . آره آره همینه " عاجز " ، پس منظور من مشخص شد یا بهتره بگم درد من ، مشکل من ، مسبب بیماری ها و دردسرهای جورواجورِ من ، غده ای به این هوا (@) که عوامل و عواقب و تأثیراتش مادام در حال اذیت و آزار و بازی دادن و شکنجۀ جسم و جان و روان منه و هیاهو و دغدغه و آشوب و درگیری و طوطئه و کودتا های سیاه و رنگی و بیوقفه و شدید و پشت سرِ همی رو تو دنیایِ وجودم و همچنین تأثیرات و عواقبش به دنیای بیرون و مناسبات و معاشراتم رقم می زنه و من رو دچارِ ناهمگونی و سستی و بی ثباتی و بی ماهیتی و بی هویتی و بلاتکلیفی و پراکندگی و بدتر از همه ناامیدی و بن بست و دلزدگی و بیتفاوتی و خستگی و بیزاریِ مفرط می کنه .

پس یعنی میشه گفت معما تا حدودی برام حل شد و حالا می تونم با تمرکز و دقّت بیشتری با اون روبرو بشم و همۀ نیرو و توانمندیِ خودم رو  به یک سمت و جهت جمع کنم و خط سیر حرکتم رو  برایِ پایان دادن به این شرایط و روزگارِ نکبت بار و آشوب زده مشخص کنم .

 البته این رو باید در درجه اوّل مدنظر قرار بدم که حالا که ریشه درد رو شناختم نباید دچار شتابزدگی و دستپاچگی و کردارِ نسنجیرۀ باز هم احساسی از نوعی دیگه بشم و باید با کمال بردباری و شکیبایی و با برنامه ریزی دقیق و کامل و حساب شده و هم با مشورت گرفتن از یک یا چند مشاور باتجربه و متخصص برای کسب شناخت و آگاهی و دانش کافی و لازم به سراغ این مهمونی برم که از خوبی و مهمون نوازی زیاده از حدِّ من سوء استفاده کرده و الانه خودش یه پا صاحب خونه شده برا خودش و اساساً مدعی هم شده برام اساسی و قصد از صحنه خارج کردن من رو هم تو برنامه هاش گنجونده صهیونیست کثیف .. و کلی دستورات و فرمایشات ریز و درشت رو در طول روز در هر لحظه برام ردیف می کنه ، من هم که مهربوووون باید همش رو چشم و گوش بسته براش به انجام برسونم طوری که از همه زندگیم و اهداف بزرگم عقب موندم و اصلاً سالهاست که اونها رو به دست فراموشی سپردم و فقط در خدمت این اغتشاش گرِ خرابکارم.

*-هیچ وابستگی و توقع بیرونی در همۀ ارکان زندگی برای انسان به وجود نمیاد مگه اینکه ریشه های اون در درون انسان وجود داشته باشه و این وابستگی ها و توقعات از بین نمیره مگه اینکه ریشه های اون در درون انسان به دست خود انسان خشک و یا کنده و یا جایگزین بشه.

 باید به خودم فرصت بدم ، باید فرصت کافی و بیشتری رو به خودم بدم که وقت کافی برای شناخت و کشف این سرزمین اسرار آمیز و شگفتی ساز درونم داشته باشم دنیایی که تازه با تابیدن یه نور روشن و شفاف دارم باهاش به درستی آشنا میشم ، نوری که یه بینایی ژرفترتر و گسترده تر و مسلط تر و واقع بینانه تری رو به من هدیه داده و می بینم که چه دنیای بزرگ و عجیبیه و چه موجودات جورواجور و دیدنیِ کمیاب و گاه وحشتناک و خطرناکی توش زندگی میکنن ، غار فراموش شده و مبهم و تاریکی که در طول سالیانِ دور در دل کوهی بزرگ وجود داشته و اصلاً وسعتش به ظاهر و از بیرون به چشم نمیومده که به شکلی مستقل با قوانین و شرایط خودش و توی حجم و محتوای خودش بسر می برده و از درون دامنه حضور خودش را تو همه ارکان و ریشه های کوه گسترش داده و به این صورت شکل پذیرفته و فرمانروایی خودش رو به همه نقاط گسترش داده .

*-دنیای درون من یک شبه به یک شکلی در نیومده و یا داغون نشده و به این روز نیفتاده تا الان بخوام یک شبه اون رو تغییر و بازسازی و یا ترمیمش کنم و تازه باید اینبار طوری با دانش و آگاهی و تجهیزات و تکنولوژی پیشرفته با جدید ترین متد روز و با در نظر گرفتن همه جوانب و استحکامات و پیش بینی های لازم ، آگاهانه و خردمندانه بسازمش که دیگه به این راحتی ها به ویرانه و خرابه ای بدل نشه و یا به زیر آب فرو نره و یا زیر گدازه های آتشفشان مدفون نشه یا به راختی مورد هجوم واقع نشه و به آوار و خرابه ای بدل نشه.

 پس مفهوم عاجز اینه آررره ، گاهی در شرایط و موقعیّتی از تصمیم گیری قرار می گیرم که هیچ اختیار و اراده و قدرتی در انتخاب و اختیار دربارۀ نظامِ و برنامه ها و نیات زندگی خودم در مقاطع مختلف و در آنِ واحد ندارم و طابع یه سری داده های از پیش تعیین شده و انباشته گشتۀ احساسی و عاطفی و یا اعتقادات و باورهای پیش فرض و از قبل مشخص شده یا متداولی میشم که مجموعه ای از قوانین و احکام و اصولیه که تو طول زندگی در زمینه های مختلف از محیط و منابع  و اطرافم به من تحمیل و تزریق و یا به ناچار در من ذخیره شده و معمولاً در عین حالی که فکر می کنم چه کار دارم می کنم به صورت خودکار و اتوماتیک اونها رو بصورت روتین به انجام می رسونم یا بهتره بگم مجری اوامر اون حالات و احساسات و یا احکامیم که یهویی تو وسط هر کاری میپرن وسط معرکه و من رو وادار به اطاعت از شیوه هایی می کنن که همونها اون رو به من دیکته می کنن و گاهی کاملاً مغایر با خواسته و میل قلبی منه و من هیچ وقت خیلی درست و روشن روشون فکر نکردم و بهتره بگم که هیچ شناخت و منطق و ایمانِ شفافی ازشون ندارم و فقط همین ها رو میفهمم و می تونم که به انجامشون برسونم و وقتی که در مسیر هر یک از اونها قرار می گیرم با فشاری مثل یه تریلی هجده چرخ به من برخورد می کنن که اگه باهاشون همراه نشم واقعاً لهم می کنن ، باور کنید ، به ابوالفضل یا حضرت عباس حالا هر کدوم رو که شما خودتون بهش اعتقاد دارید ، به انتخاب خودتون و با تکیه بر قسمی که انتخاب کردید حرفهای من رو قبول کنید .

 من همه درها رو به روی خودم برای بررسی و مطالعه و پیگیری و بازرسی تو این قضایا و یا در مورد هر چیزی که در درونم از قبل جاخوش کرده بود می بستم و خودم رو تو یه سلول بسته و تنگ و محدود قرار می دادم و اصلاً یک لحظه هم به خودم فرصت نمیدادم که فکر کنم یه سرکی به اطراف بندازم تا شاید یه چیزهای دیگه ای رو هم بشه دید و پیدا کرد و جای گزین این چیزها کرد و یه جور دیگه و یا از ابعاد دیگه ای هم بشه به مسائل نگاه کرد و کارهای دیگه ای رو در مواجهه با مناسبات زندگی به انجام رسوند و یا در قبالِ کنش هایِ مختلف واکنش هایِ متفاوت تری رو شاید بهتر و کاملتر و حتّی متفاوت با اونچه تو جامعه رایج و متداوله به انجام رسوند و در هر صحنه از زندگی با یه مفاهیم و معانی و تعاریف و تعابیر جدید و درست تر پا به عرصه نمایش و عمل گذاشت که هم از توقف و رکود خسته کننده و یکنواخت فرار کرده باشم و صفایی با طبیعت وجود نموده باشم و هم اینکه یه تنوع اساسیِ هلوئی رو تو زندگیم رقم بزنم.

*-انسان میتونه و یا اینکه بهتره بگم باید مثل یه حکمران مقتدر در دنیای درون خودش حکومت کنه و مجال حکمرانی رو به احساسات و عواطف و حالات متعددی که در درونش وجود داره به شکلی که همه تصمیم های زندگیش رو تحت الشعاع خودشون قرار بدن و اراده و خواست قلبی اون رو زیر سئوال ببرن نده و با مدیریت درست و قدرتمندی در وقت و مکان لازم از اون ابزارهایی که میتونن بهش به بهترین نحوه و زیباترین شکل و نیکو ترین روش کمک برسونن در پیشبرد زندگی و یک آرمان کلی استفاده کنه.

بازهم ادامه دارد اگه خدا بخواد...                 

نوشته شده توسط آراش در بیست و هفتم شهریور 1388 ساعت 16:27 | لینک ثابت |

تو قسمتهای قبلی گفتیم که : اگه دوست داشتید بدونید چی گفتیم مراجعه کنید به بخش های قبل لطفاً...

..................................................................................................

*-هر تصمیم و احساسی که به جسم و جان و روان و جایگاه و شأن انسان آسیب برسونه ، با هر نام و در هر شکل و قالبی و در راستایِ هر هدفی نمیتونه یه تصمیم و احساس واقعی و درست باشه و باید از اون اجتناب کرد و با یه مدیریّت منطقی تصمیمی دیگه رو اتخاذ کرد.

 ادامه : راستی متوجه شدید؟ تو همین چند لحظه پیش و در مطلبی که تو پست گذشته  از زندگی خودم و مختصات دنیای درونم براتون تعریف کردم و نوشتم دو حالت متفاوت رو تجربه کردم .

 چی بود؟ راستی نمی دونید ؟ خوب خودتون که دیدید ، یکیش این بود که بدونِ اینکه خودم بخوام و بدونم و اراده ای بینش مندانه در مورد کارهام داشته باشم تو یه وضعیّت از پیش تعیین شده و اتوماتیک که به صورتِ خودکار در مواجهه با مسائل در وجودم پدید میومد و عکس العمل نشون میداد و اینقدر روتین و نرمال به نمایش در میومد که انگار یه برنامه رو در مورد یک یا چند وضعیّتِ مشخص شده داده باشی به یه آدم ماشینی که هیچ کاری رو به غیر از انجام اون کارهای شناخته شده و معمول که تو هاردش ذخیره کردن نشناسه قرار می گرفتم* در این مواقع یه حس حق بجانب و دلسوزی نسبت به خودم و یا یه فضای گنگ و پوچ و عبث و بیخود که یه فشار سنگینی رو به من تحمیل می کرد و همین ابتدای کار می خواست من رو حق بجانب و ناچار و یه موجود دست و پا بسته و بی تقصیر و بی اراده که دیگه چاره ای جز این نداره مخصوصاً بعد از کسب نتیجه های فاجعه بار نشون بده و من رو از راه اصلی و برگشت به مسیر واقعی بدر کنه که ریشه های این حالت برمی گرده به بهانه جوئی یک انسان که میخواد از زیر بار مسئولیت کارهاش در بره و خودش رو لااقل پیش خودش و در برابر سرزنش های درونیش بی گناه نشون بده و توجیحی برای خودش درست کنه که وظایف خودش رو به درستی و طبق اصولِ انسانی و اخلاقی و تأیید شده به انجام نرسونه که اساساً سخت تره و مستلزم تلاش و زحمت بیشتر و این سختی و تلاش بهای رسیدن به بزرگیِ واقعی و کسب و دریافتِ ویژگی هایِ خاصیه که انسان رو متفاوت و برجسته می کنه و این برمیگرده به یه خصیصه به نام راحت طلبی و مصلحت اندیشی غریزی که ناشی از ذهنیتیه که در خدمت کالبد فیزیکیه و با فشار شدیدی اون رو روی جاش میخکوب میکنه و با توجیهات به ظاهر کاملاً منطقی دلسردی و بی تفاوتی رو به وجود انسان تزریق میکنه و هی تو گوشش میخونه که بابا ول کن نتیجه نمیده ، از کجا معلوم که کارت درست باشه ، حالا خوب که چی بشه همینی که هست خوبه مگه چشه تازه تضمین شده هم هست ، مگه چند سال میخوای عمر کنی؟ که حالا میخوای این همه دردسر رو متحمل بشی ، راحت باش و به خودت سخت نگیر و بگیر بشین سرجات و حالشو ببر ، آه قربونش برم آفرین آفرین ، و از این حرفهای ذلیل کننده که منجر به این میشه که انسان دم دست ترین و راحت ترین و ساده ترین راه رو برای انجام امورات مختلف در هر رشته و با هر موضوع انتخاب کنه که بیشتر همون واکنش های معمولی و متداوله که در هر دوره و در فرهنگ های مختلف و در وضعیّت ها و شرایط گوناگون به شکل های مختلف در بین انسانها رایج میشه که این حالت به عقیده من به نفع قوانین فیزیکی انسان اقدام میکنه و حکم صادر میکنه و میشه گفت که مختص احکامِ دنیایِ خاکیه که سعی داره از انسان موجودی همجنس و همقواره خودش بسازه و اون رو از بلندپروازیها و پرداختن به مشیّتِ واقعیش دور کنه و همین اوامر باعث میشه که انسان به روزمرگی و پوچی و بن بست برسه.

*-ذهنیت انسان که میتونه در هر قالبی مثل تنبلی توجیح گرائی  و ... جلوه گر بشه با اینکه هیچ وزنی نداره گاهی به راحتی میتونه یه انسان رو با هر وزنی روی جاش میخکوب و بیچاره کنه تا نتونه از جاش بلند شه و بره یه لیوان آب بخوره و از تشنگی نسوزه .

یعنی بهتره اینطور بگیم که میخواد بگه که آقا جون اینجا حیطه و قلمرو منه و من میگم که باید چه کار کنی و چطور باشی و چی بخوای و چی نخوای ، این رو اون میگه شما چی میگی ؟ قبول میکنی؟ یعنی باید قبول کرد؟.

میشه گفت قوانین دنیایِ خاکی درست مثل ارگانیسم و نظمِ اصولی بدن وسیستم دفاعی یه موجود زنده عمل میکنه یعنی اینکه نیروهایِ دفاعی و حافظ منافع خودش رو میفرسته به سراغِ انسان و در مقابلِ وجود و جنبه های روحانیش و اقداماتی در راستای این اصلِ اساسی موضع گیری میکنه و سعی میکنه اون رو در نطفه خفه کنه و یا سرجاش بشونه و مثل یه موجود خارجی با اون برخورد میکنه و سعی میکنه که اون حس رو از بین ببره و یا با جلوه گری و غلوِ ابزارها و امکانات موجود در خودش در چشم انسان پرده ضخیمی از فراموشی رو بر روی این ساختار اصلی و مأموریت و خط مشی واقعی آدمی بکشه.

*- باید بدونیم که انسان یه موجود مادّی نیست که بر روی زمین معنویت رو تجربه میکنه بلکه انسان موجودی روحانیه که اومده تا زندگی مادی رو تجربه کنه.

  بعد از اون حالتِ ابتدائی و درست در نقطۀ مقابل ، وقتی که لحظه ای با شنیدنِ ندایِ یه جنبه و بُعدِ دیگه از وجودم که فریاد میزد ای هوار به حرف این خبیث گوش نده یارو ، پاشو ، بابا ناسلامتی آدمی خیر سرت یه لحظه قبل از انجامِ هر کاری فکر کن ، تو باید بتونی خلاقیت و ابتکار عمل داشته باشی ، تو باید خودت باشی با همۀ توانمندی های وجودت و جلوی هر قدرتی بایستی تو باید هر چیزی رو که مانع حرکت و پیشرفتِ تو میشه از خودت دور کنی و بکوبی و درهم بشکنی  و از این حرفهای حماسی که جیگر آدم رو صفا میده به خودم اومدم و بی اعتنا به فشارهایی که بازهم مدام از سوی نیروی اوّلیه به من وارد میشد از جایِ خودم بلند شدم و با یه دیدِ واقع بینانه و نگاهی وسیع تر و برتر که برگرفته از موجودیت و سرشت حقیقی ، یعنی بُعدِ اصلی و روحانی یا الهی من می بود دقیق به شرایط و وضعیّت خودم نگاه کردم ، درست از بالا و با دیدی وسیع ، مثل عقابی که از بالا و دور ترین نقطه آسمون و با احاطه کامل به قضایا نگاه میکنه و هیچ جنبشی از چشم های تیز بینش دور نمی مونه نه مثلِ اُردکی که تو یه گودال گِل آلود دور خودش میپیچه یا یه مرغ که تو چاله میشینه و خاک چاله رو رویِ خودش میریزه و به غیر از دور و برش و چند قدم اونطرفترش هیچ چیز براش قابل مشاهده نیست و خطر رو حتّی چند قدم دورتر از خودش اگه یه مانع کوچیک بینشون باشه نمی تونه تشخیص بده و ازش باخبر بشه و یه تصمیم و اختیار بجا و هوشیارانه رو اتخاذ و مدیریتی بیدار رو که از یه مجموعه آگاهی و بینشی که خودم با تلاش و کوشش و پویش پیداش کرده بودم و تو این مدّت خوب روش اندیشیده و مورد کاوش قرار داده بودم و به عنوانِ یه سری تجربۀ کارآمد و درست به خودم افزوده بودم که درستیش لااقل تا اونموقع برام مورد قبول بود و خیلی بهتر و درست تر از رفتارهایی بود که فقط تقلید می کردم و هیچ وقت بهشون حتّی فکر هم نکرده بودم که اون هم از یه تصمیم اساسی و عهدی که با خودم بسته بودم ناشی می شد در پیش گرفتم .

 انتخاب یه هدف که میخواست از من یه ماهیت بزرگ بسازه ، یه فرمانروای واقعی ، یه آدمِ خودکفا و ویژه ، یه انسان با تمامِ بزرگی و قدرتش .

 در همین راستا بود که یه تصمیم تو همون مایه ها که من رو از زیر فشار خرد کننده و عذاب آور و نفرت برانگیز بیچارگی رها کرد و به ادامه راه و زندگی امیدوار و من رو به پیش برد و چه با افتخار و مبارک.

* - همه زندگی انسان یه انتخاب میتونه باشه ، انتخاب در مقابل تعارفات و پیشنهاداتی که ما اون رو به اسم وسوسه یا تمایل میشناسیم که هم میتونه وسوسه خوب باشه و هم وسوسه بد.

باز هم ادامه دارد اگه خدا بخواد .

*(عکس العملی که بر اساس باورهای انباشته شده و عادات  گذشته و متداول که در حافظه انسان به مرور زمان و به نسبت شرایط و محیط ثبت و ذخیره میشه و در صحنه های مختلف زندگی به خودی خود به مرحله اجرا درمیآد  ، این مطلب رو با یه مثال واقعی و مدرکی قابل پیگیری میشه اینطور روشن کرد : درست در مورد رانندگان با تجربه ای که سالیان دور پشت فرمون ماشین می شینن و اصولاً کار و شغلشون رانندگیه صدق میکنه یعنی اینکه اونها در بیشتر مواقع برای انجام عملیات تعویض دنده و یا در مواجهه با حوادث مختلف که به یکباره تو مسیر براشون اتفاق میفته اصلاً لحظه ای فکر نمی کنند و به صورت خودکار دستها و پاهاشون به حرکت در میاد و همونجور که دارن آواز میخونن کارهای مربوط به ماشین رو انجام میدن و یا بیشتر شون با چشمهای بسته هم یه جاده رو که سالهای مدید ازش عبور کردن طی میکنن و درست به موقع سر پیچها میپیچن و در سربالائی ها و سر پائینی ها دنده عوض میکنن و یه ذره هم از جاده منحرف نمیشن ، اینا همونان که پشت ماشینشون میخونی : گر همسفر عشق شدی مرد سفر باش .  وای یا علی . باور نمی کنید ؟ به ابوالفظل عباس . می تونید از خودشون بپرسید . فقط مواظب باشید)

نوشته شده توسط آراش در سیزدهم شهریور 1388 ساعت 11:45 | لینک ثابت |

                                              

 تو قسمتهای قبلی گفتم که : اگه دوست داشتید بدونید چی گفتم مراجعه کنید به بخشهای قبل لطفاً...

............................................................................................................

خوب الان که یه مقدارِ جزئی و البته برای ذکر مثال از امراض و بیماریهایِ خودم رو در اینجا بازگو کردم و اینا که تا این قسمت و امروز به عرضتون رسوندم ، همش تنها گوشۀ کوچکی بود از مواردی که من کاملاً در موردشون عاجز و ناتوان و دست و پابسته و مفلص بودم و میشه گفت که من براشون یه کارگر ؛ کارگر که چه عرض کنم یه برده و اسیرِ تمام وقت  و بی خواب و خوراک و بی مرخصی و امّا با مزد و مواجبی که نفع و فایده اش برام جز فلاکت و بدبختی و رنج و عذاب و سرخوردگی و پشیمانی و افسوس و رنجش و انزوا و خستگی و بیزاری چیزِ دیگری نداشت .

من تبدیل به غلام حلقه بگوش و اماده به خدمت برایِ فرامین و اوامر این کارفرمایانِ زورگو و قدرتمند شده بودم.

پس میشه گفت با آگاهی بر این واقعیّت و پذیرش این حقیقتِ مهم و اساسی یه کم بهتر و آماده تر برایِ شروع سفر محیا شدم و دنباله ماجرای زندگی و دنیای درون خودم رو هم که بسیار زیاد و از همه جورش موجوده تو مسیر ، هر جا که بهش برخوردیم و جاش بود و احساس کردم که ذکرش لازمه و مناسبت داشت سفره دلم رو براتون باز می کنم.

 پس شروع می کنم به حرکت ، خسته نشدید که؟ خوب خدا رو شکر :

آیا واقعاً من یه موجود بیچاره و بی اختیار بودم ؟ که هیچ ماهیتی شناخته شده و قابل اعتنا از خودش نداشت ؟ آه ه ه ؛ واقعاً نمی دونم چرا آفریده شدم و هدف از خلقت من چی بوده ، آخه چرا اینجوری؟ چه قدر من بدبختم ،  فکر کردن به این سئوال هم من رو دچار انزجار و کشمکش و تنش وعصیان می کنه .

 اما نه نه قرار نشد که متعصبانه و احساسی و با ذهنیت و دیدگاهی بسته و با روحیه ای

 دلسوزانه که همیشه گریبان گیر من بود و نتیجه و حاصلِ کارهام رو خیلی به ظاهر درست و حساب شده و منطقی توجیه می کرد و نگاهی حق بجانب نسبت به خودم به من می داد به قضیه نگاه کنم و باز هم مثلِ همیشه با خود شیفتگی و خودبینی و توقع طلبی وافر با زمین و زمان در بیفتم و طلبکار و عاصی با انتظارهای یک طرفه و خودخواهانه با همه چیز و همه کس لج کنم و عواقب پس از اون یعنی جنگ و درگیری و کینه و نفرت و انتقام و شکنجه و دردِ دائمی و بی وقفه و پشت سر هم رو تقبل کنم که دائماً تو اون شرایطِ بهرانی پشت سر هم صف می بستن تا مثل مار سرازیر بشن تو صحنه هایِ ذهنم و نیش کاریشون رو به روح و روانم وارد کنن و زهرِ کشنده شون رو تو سرتاسر وجودم گسترش بدن و  من رو از هر لحاظ از پا در بیارن و توان و نیرو انرژی و شادکامی رو از من دور و برام دست نیافتنی کنن.

 البته بهتره بگم که من فقط با خودم لجبازی می کردم نه با زمین و زمان ، زمین و زمان و محتویاتش که روال طبیعی خودشون رو داشتن و توجهی که به من نداشتن ، اونها طابع قوانین کلّی و اصولی بودن که از ازل و بدو آفرینش در نهاد و ضمیرشون نهفته و بایگانی شده بود و این من بودم که به عنوان یک عضو از این نظام خلقت باید خودم رو با این شرایط وقف و هماهنگ می کردم چون به مسیر گذشته که نگاه می کنم می بینم که کیفر و بازتاب و ثمرۀ همۀ این خیالات و باورها و توهماتِ خودفریبانه و بازیهایِ الکی و بی حاصل و بازدارنده و بهانه جویی های بی مورد و آزار دهنده تو طی همه این سالها واقعاً به صورت مستقیم و ملموس و قویاً به خودم برگشت و در عمدۀ موارد فقط به من آسیب رسوند و من بودم که ضررِ اصلی متوجه من می شد و می سوختم و از بسیاری جهات ورشکسته می شدم .

 لااقل میشه گفت قسمت عمده و مخرب تری از آسیبها فقط مالِ خودم بود ، نه برای کسی یا چیزِ دیگه ای ، دیگران به هر حال زندگی و انتخابهای خودشون رو داشتن و مجاز بودن هر جور که دوست دارن زندگی و در مورد مسائل مختلف اختیار کنن حالا خوب یابد مسئولِ زندگی خودشون بودن و معاشرت و برخورد هاشون با من حتّی در موردِ نزدیک ترینِ کسانم مقطعی و موردی و محدود و غیر دائمی بود و تعهّدی هم نسبت به یه رابطه دائمی و مطلق و طولانی مدّت با هر حالت و شرایطی رو هم که نداشتن و حق هم داشتن چرا باید اونها در معرض یه ضرر و آسیب و لطمه همیشگی قرار می گرفتن؟

 یه چند بار که با مشکلات و برخوردهای ناهمگون و آسیب رسان و شکنجه آور آزار دهنده من مواجه می شدن و پس از پایان نیرو و توانشون در تحمل من و بعد از ناامیدی از تجدید نظر در برخورد و رفتار از سوی من و یأس در ایجاد یک روابط سالم و مفید و دوستانه و منطقی و دوسویه با من کم کم و به مرور زمان ازم دور می شدن و دیدشون در موردِ من عوض می شد و تمایلِ شون رو نسبت به من از دست می دادن حالا چه قلباً چه جسماً که در هر دو مورد برای من فرقی نمی کرد من اونها رو از دست داده بودم و فقط شاید در بهترین شرایط در کنارشون بودم نه باهاشون.

بدتر از همه این بود که این من بودم که نمی تونستم از خودم جدا بشم یا از خودم فرار کنم و با دنیای وجودم قطع رابطه کنم و همیشه با خودم بودم و وزنه و کوله بار سنگینی از این همه بدبختی ها و مشکلاتی که مجموعه ای شلوغ و زجر دهنده ای از پلیدیها و مسائل و بهرانها و تنشها و درگیریهایِ شدید و لاینحل رو مدام در همۀ لحظات و تو خواب و بیداری با خودم حمل و جابه جا می کردم می کردم و مسلماً دیگه توان و نیروئی برای پرداختن به مسائل و موارد دیگر زندگی برام باقی نمی موند و همیشه با خودم در جنگ و ستیز بودم که در ذهنم با نقش آفرینی و مشارکتِ یه عالمه آدم که به هر شکلی در باطن و خیالم با اونها مشکل پیدا می کردم و فرقی هم نمی کرد چه طور با اونها آشنا می شدم ، می تونست از طریق رادیو یا تلویزیون ، یا با خاطراتی دور یا نزدیک ، افرادی شناخته یا ناشناخته ، آشنا یا نا آشنا و خویشاوند یا غریبه یا اصلاً فرق نمی کرد از چه صنفی سیاسی ، دینی ، اجتماعی خواننده ، راننده ، پزشک ، بنا ، نقاش ، بیکار ، دیوانه ، دوره گرد ، گدا... پس با همه این تفاسیر نتیجه این میشه و وقت اون رسیده که الان با کشف و شناسائی این همه بدبختی و غده هایِ سرطانی که در اندیشه ام به عنوانِ باورهایی که نقشِ ابزارهایِ رفتاری و عکس العملهای متقابل و امّا البته از رده خارج و غیر استاندارد را در امورِ اجرائی و اداری زندگی در مواجهه با مسائلِ مختلف رایج و متداول انباشتم بپذیرم که کلّه خودم به درد من نمی خوره یعنی اصلاً بهتره با کلّه قبلی خودم به این جریان و یا بهتره بگم که از این به بعد به هیچ جریانی تو زندگی و مسائلِ طبیعیِ در پیش رو و جریاناتِ روزمرۀ دنیا نگاه نکنم .

 واقعاً هم همینطوره تا الان که به هیچ وجه اون طور که باید و شاید و درست و منطقی و عادی که بشه روش حساب کرد و منجر به موفقیتِ کامل و با ثبات من بشه به دردم نخورده حالا یه چیزهائی اتفاقی هم در کنار هزار تا گرفتار و دردسرهای زیاد خوب از آب در اومد برایِ خودش ، که اون هم برای این بود که قانون احتمالات به اون موارد اصابت کرد وگرنه اگه دست فرمانروائی کله من بود اونها هم حال و روزِ خوبی نداشتن و با راه کارها و داده های غلط و توقع طلبانه و ستیزه جویانه اش که در اختیارم برای اجرا می گذاشت هزار تا مشکل و کارهایِ نیمه تمام و شکست هایِ کوچیک و بزرگ تو همه مواردِ شغلی ، عاطفی ، اخلاقی و خانوادگی و اعتقادی و فکری و در کل تو همۀ ابعادِ دنیا معنا معاشرت گذاشته بود رو دستم پس دیگه چرا باید بهش اعتماد و اطمینان می کردم ؟؟ و اینهمه پافشاری رو چیزی که بارها آزموده و به بن بست خورده بودم.

 قرار شد شاهد باشم و ناظر ، باید یاد بگیرم که با عینیت گرائی(بدون پیش قضاوت و به عنوان شاهد) به موضوعات و مسائلِ مختلفِ خودم نگاه کنم و خودم رو مورد تحلیل و بررسی و مطالعه قرار داده و از خودم تجربه کسب کنم و از تجربیات گذشته درس بیاموزم و به نتیجه جدیدی برسم.

 به چیزهای باارزش و شایسته و خوب و زیبائی که که از این دیوی که خواسته یا نواخواسته و یا به دلیل غفلت در درون خودم پرورش داده و آفریدم و اون رو حاکم بلامنازع وجود خودم ساختم یه فرشته بسازم یا اینکه به قول معروف این دیو رو بیرون کنم که تا فرشته در آید .

تا اینکه سعی کنم تکنولوژی و سیستم و ابزارها و امکاناتِ جدیدی رو درست و کامل و به هر قیمتی از بهترین و پیشرفته ترین و جدیدترین نوعش با خرد و بینش و اندیشه و تلاش و کوشش و تحقیق کامل یافته و برای جعبه ابزار اندیشه خودم تهیه و جمع آوری کنم تا به زیباترین شکلِ ممکن بتونم با زندگی و شرایط مختلف که همیشه در حال تغییر و تحول و در جریانه مواجه بشم و مشکلاتِ خودم رو در همۀ زمینه ها با تدبیر درست برطرف کنم و به موقع پیچ و مهره های شُل رو تو هر بخشی سفت و قطعات مستحمل رو در هر قسمت به موقع و درست تعمیر یا تعویض کنم و استوار و یکنواخت و متعادل گام بردارم و به پیش برم و در ضمن خدماتِ خوب و محصولِ قابل قبولی رو از کارگاه وجودم عرضه کنم به دنیایی که توش دارم زندگی می کنم و از نعمات و ثمرات بی حد و حصر و زیباش که دور و برم پراکنده شدن و من به صورتِ مفت و مجانی ازشون برخوردار میشم و به این شکل بدهکاری و دین خودم رو به این بستر پر برکت که من رو تو خودش پرورش میده و امکانات لازم و کافی رو برای رشد و باروری من در هر صورت در اختیارم می زاره بپردازم.

 یعنی اینکه نقش خودم رو خوب ایفا کنم و وجودم رضایتبخش و مفید و همون طور که باید ارزشمند و شایسته باشه .

 پس خوب و راحت بدونِ اینکه با فکرای پوچ و ناامید کننده و عذاب اور خودم رو مورد شکنجه و سرزنش و آزار قرار بدم با یه نفس عمیق و بیرون انداختن این ذهنیت از فکرم با انگیزه ای جدید و در تولدی دوباره باز هم نو شدم و تازه و بدون هیچ پیش فکر و دلهره و شک و و دلواپسی و نگرانی و ترسی دوباره به راه خودم ادامه دادم .

باز هم ادامه دارد اگر خدا بخواد....

نوشته شده توسط آراش در بیست و ششم تیر 1388 ساعت 9:45 | لینک ثابت |

 

تو قسمتهای قبلی گفتم که : اگه دوست داشتید بدونید چی گفتم مراجعه کنید به بخشهای قبل لطفاً...

.....................................................................................................

خیلیا هم که همیشه در صددِ فرصتی برایِ استفاده کردن از همه چیز و همه کس برای منافع و پیشبرد اهدافِ ریز و درشتِ خودشون بودن و هستن و خواهند بود و حاضرن که هر چیز و هر کس رو فدای خواسته های خودشون کنن و به جای اینکه بر اساس وظایف و اصول انسانی یه جوری با رفتار و کردار و برخوردِ اخلاقی و وجدانی و درست شون دوستی و رفاقت رو که خیلی هم ادعاش رو داشتن در حقّم به جا بیارن و برام جاذبه ای داشته باشن تا شاید جرقه ای چیزی چه میدونم انفجاری زلزله ای در من رُخ بده و منو وادار به تفکر و برگشتن به مسیر واقعی و اون راهی کنه که بتونم واقعاً رنگِ آسایش و آرامش و راحتی رو ببینم و از این همه کشمکش و جنجال و تنش جدا بشم و البته نه از طریق نصیحت و ارشاد و هدایتِ منبری که معمولاً مرسومه ها نه (که همین الانشم نه خودم این کار رو پسندیده میدونم در موردِ دیگران و نه از سویِ دیگران در موردِ خودم و هرگز تن به این کار نمیدم و خیلی راحت و در کمال آرامش خودم رو از این چنین وضعیتهائی جدا  و رهاو به جائی میرم و پیش کسائی که با من همفکرن و باورهامون با هم تفاهم دارن و یا نزدیکن که از لحاظ روحی و روانی آسیب نبینم) که طرف راحت ترین و آسون ترین راه و شیوه رو انتخاب میکنه و میاد میشینه با حالتی بسیار بزرگ منشانه و مقدّس معابانه که انگار خودش دیگه تو زندگی هیییییییییییچ مشکلی نداره هو همۀ گرفتاری ها و بیچارگی ها و بدبختی هایِ خودش رو حل کرده و الانه سبکبال و پاک و مطهر و معصوم تشریف دارن ایشون تو دنیا که اصلاً از هیچ چیز دق نمیکنن و نمیمیرن برای هیچ چیز و فقط الان به اینجا رسیدن و به نقطه ای که دیگران رو از فرو رفتن در گرداب تباهی و گمراهی نجات بدن که اصلاً یه لحظه هم تاب و تحمّلِ این حالت و ازین بازیهایِ چندش آور رو نداشتم و ندارم چون اگه راه حلِ مشکلات این باشه که من خودم یه پا زرنگ این کار و یه پارچه نصیحت کننده قهار و استادِ این کار بودم با خدمات پس از فروش و با جدید ترین و پیشرفته ترین تجهیزات ، میشه گفت دقیقاً تنها هنری رو که به درستی و بدونِ هیچ سختی و با اعتماد به نفس کامل و بسیار طبیعی انجامش میدادم و با تلاش و کوشش جدّی با درجه فوق دکترای هسته ای (یعنی تا تهش ، مغزش رو در آورده بودم ) از این رشته فارغ التحصیل شده بودم همین حرفه بود و اگه کسی در صدد وارد شدن به این حیطه شخصی و شغل اختصاصی که همیشه می خواستم امتیاز و انحصارش فقط برای من باشه بر می اومد دماری از روزگارِ فرد ناصحِ مهربان و مرشدِ خیرخواه و اصلاح طلب و اصول گرا و چه میدونم هر کوفت و زهر ماری تو این مایه ها در میاوردم که نگو و نپرس ، اون رو میشوندم ساعتها به جای اینکه بشینم یا اینکه اون منو بشونه و چنان نصیحتش میکردم که طرف شاخ در می آورد و شرمنده میشد عجیب ، میفرستادمش تو کار و شغل شریف برداشت اسفناج ، فرار هم که نمی تونست بکنه بدبخت ، نیست با یه حالتِ آدم خوبه و آقا مقدّسه وارد شده بود ناچار بود دندوناش رو روی هم فشار بده و یه لبخند بچسبونه به لبای لرزون و کجش که یعنی من چه قدر انسان بزرگیم و اهل منطق آه ببین و نگام کنه و گوش بده و تریپ بزرگوارنه به خودش بگیره و در آخر هم پشیمون میشد و از خدا طلب مغفرت می کرد و دو رکعت نماز اشتباه محض و غلط واجب از اینکه چنین جسارتی کرده و گناه کبیره ای رو مرتکب شده بود یا اینکه دعایِ ذلیل عاجل و عذاب الهی و یا ریشه برکنی و براندازی هر چه زودتر من از پهنه دنیا که اینقد دلشو رنجوندم و آتیشش زدم و سوزوندمش حالا هر جاشو ، چون آخه من که مشکلی نداشتم که ، خودم خیلی قشنگ تر و با احساس تر از این حرفها رو بلد بودم خوب ، و به همین علّت و با داشتن این امتیاز از طرفِ من بیچاره هایی که از این طریق میخواستن وارد بشن مواجه میشدن با یه خروار حرفهایِ فیلسوفانه و جملاتِ قصار که با هزار توجیح و دلیل بسیار قوی خروار خروار میریختم تو دامنشون و قدرتِ ابتکار عمل و عرض اندام و حرکتِ استراتیژیک رو ازشون میگرفتم و مغزشون رو مختل میکردم اساسی و میزاشتم کف دستشون ، حسابی تصویرشون میرفت و برفکی میشدن ای حال میداد میشد دود رو که از گوش و دماغ و کله طرف میزد بیرون ببینی و حس کنی.. هی میگفتن اینجا چه قدر گرمه و خفست ، سرم دردگرفت یهو ، آب یخ دارین و از این حرفها حالا تو زمستون و یخ بندان ها ، اینقده حرفهایِ خوب بلد بودم که نگو و حز می کردم که برای دیگران بازگوشون کنم و از احساسِ خوبی که بهم دست میداد لذّت ببرم فکر می کردم در اون حالت کامل تر میشم  وقتی انجامش میدادم و تا شاید از تحوّلی که در اونها ایجاد میکردم یه وقتائی حسابی کیف کنم و مست بشم و حالاتِ جیگری رو در خودم به وجود بیارم و جوّی رو دور و برم حاکم کنم که تأیید دیگران به همراه حریم معنویت به سمت و محوریتِ من توش موج بزنه تا من هم دلی از شنای کرال پشتِ روحانی در بیاریم ((شنیدید محمود دیکی (دُکی نه ها دیکی خودتون حدس بزنید یعنی چی و از من جایزه بگیرید) میگه من حاله نور دارم و برق سه فاز و از این جور حرفها.. خوب آفرین آفرین همون.. مگه من چیم از محمود زپرتی کمتره )) آره داشتم می گفتم انگار خیلی دور شدم از موضوع : که وقتی که میفهمیدن من دارایِ این روحیه ام گاهی ، گاهی که بیشتر در بیشتر اوقات ، اون رو به عنوانِ یه ضعفِ بزرگ و حربه ای بر علیه من استفاده میکردن تا من رو غیر مستقیم به اون هدفی که مدِّ نظرشونه وادار کنن بدونِ اینکه زحمتِ زیادی به خودشون بدن ، یعنی همون سلاح رو برایِ اجابتِ خواسته هاشون از طریق من بر ضد من بکار میبستن و با حرکات و برخوردهایِ هدفمند خواسته هاشون رو به من تحمیل میکردن بدون اینکه چیزی ازم بخوان و یا اینکه حتّی اون رو به زبون بیارن ، مثلاً وانمود میکردن چه قدر حرفهام گیراست یا اینکه یه جور نقش بازی میکردن که چه قدر متحوّل شدن و دارن وا میرن از تحوّل ، یا اینکه هی تماس میگرفتن با منو میگفتن که چه قدر حرفهات مؤثر بوده و اونها رو به فکر واداشته الان یه جور دیگه به زندگی و مسائل نگاه میکنن ، یا اینکه در بهترین حالت با یه جمله تیر خلاص رو به قلبم میزدن که : تو چه آدم بزرگی هستی تو خیلی زودتر از زمانت به دنیا اومدی حیف ، بابا مرد ، ناجی ... ، من هم که غش میکردم برای این حرفهای زیبا آاااااه سوپر من ، حاضر و آماده که زندگی و جونم رو فدای این آدمهایِ با احساس و محبوب و فهمیده و چیز فهم و درست و حسابی کنم .

 نیست بنده همیشه تو سر این و اون سیر میکردم و دارای قوّه عجیب و غریب پیش گوئی و پیش داوری و قدرت مافوق غیب گوئی بودم دیگه بقیه اش رو خودم در یک سریال هزار قسمتی میساختم ، آره ، به همین علّت همه چیز رو قبل از اینکه اتفاق هم بیفته یا اینکه یه بنده خدائی حتی حرفی بزنه هم همه چیز رو تمام و کمال میدونستم و قادر بودم همه چیز رو ببینم به قول خودم و بر اساس اون برداشت قدم بعدی و حرکت یا هر چیز دیگه ای رو تو زندگیم میساختم و به کردار میبستم و لازم هم نبود که حتماً حرف میزدن و چیزی میگفتن مگه من مرده بودم خودم براشون بهتر و زیباتر درستش میکردم ، به همین علّت بود که زود از همه چیز و همه کس خسته میشدم و همه چیز خیلی زود برام رنگ میباخت و هیچ کار و یا فرایندی رو تو زندگیم به صورتِ واقعی دوست نداشتم آخه اونها و کارها اونجوری که من کارگردانی میکردم و میخواستم و بر اساس فیلم نامه ام و اون چیزی که از پیش طراحیش کرده بودم پیش نمیرفت ، آخه هیچ صحنه  و هیچ بازیگری رو تو فیلم طولانی زندگیم حتّی روابط و معاشرتم رو واقعی و به میلِ قلبی خودم و بر اساسِ واقعیّتی که وجود داشت انتخاب نکرده بودم که واقعی هم خاطرشون رو بخوام و برای یه عمر بتونم از اونها لذت ببرم و اونها از من و درکشون کنم که ، همینجوری یه وقتی تو یه مقطعی حدس زده بودم که همینا خوبن و یا حس کرده بودم که اینا دیگه آخرشن و یا این یکی دیگه اونیه که منو به اوج برسونه و یا فکر میکردم که رضایت و سعادت رو برام به ارمغان بیاره و خواسته هایِ قلبیم رو برآورده کنه و همه اینها به خودی خود و شانسی باید رقم میخورد و هر کی کارهائی رو اتوماتیک اونطور که من فکر میکردم به انجام میرسوند ، آره اینطوری بود این افکار لامذهبم به جون خودم که نه ، جون خودم که قابلی نداره به جون همون محمود زپرتی اصلاً به مرگِ خودِ بد مذهبُ و قیافه نکبتش.

باز هم ادامه دارد اگر خدا بخواد..

نوشته شده توسط آراش در نوزدهم تیر 1388 ساعت 17:24 | لینک ثابت |
 
Powered By Blogfa - Designing & Supporting Tools By WebGozar